ما هر آنچه را آفریده ایم – از جمله هنر – از آغازبهانه هایی برای وجود داشتن بوده اند. هرچند که بسیارتنفر برانگیز است ولی متاسفانه ما اشتباه نکرده ایم . این خاصیت وجود داشتن است.
(از لحظه ای که آفرینش هنری شکل میگیرد فقط یک نوع واکنش نسبت به آن وجود دارد : استفاده از اثر , که به تعبیر صحیح تر میتوان گفت سوء استفاده از اثر و البته چون این موضوع فراگیر است و به نوعی میتوان گفت که این واکنش یک سوء استفاده ی همگانی است , دیگر هیچ جنبه ی نا متعارفی وجود ندارد و در ما ایجاد تنفر و رقت نمیکند و حتی به نوعی به ما حس احترام و تقدس را القا میکند. در برخورد با آثار هنری فقط یک نوع رفتار قابل پیش بینی است. مثلا ما با یک کوزه که از زیر خروارها خاک بیرون آمده چه میکنیم؟ آیا غیر از این است که در بهترین حالت آن را بالا میگیریم و از آن یک تمدن یک فرهنگ یک شعار و یک نماد میسازیم تا هر کدام از این یک یک ها به " استفاده ی " کسی در آید . و در عوض آن کوزه باید در یک موزه بر دوش بی رمقش کوله باری از هنر و صنعت و هویت و فرهنگ را تحمل کند تا از همه جای دنیا بیایند و پول بدهند تا با آن عکس بگیرند و کوزه حتما باید لبخند بزند تا عکسها خراب نشوند. آفریننده ی کوزه آن رابه عنوان پاسخی در برابر شرایط زمانه اش ساخت و زمانی هم که خالق از میان رفت این صحیح ترین شکل استفاده از آن کوزه از بین رفت و به این ترتیب ما چه کرده ایم؟ برخورد ما حتی با آفریننده ها هم بهتر از این نیست:آدمهایی را که بر دار زده ایم و چوب به دستشان داده ایم _ چیزی شبیه چوب دستی شبانان- و از آنها مترسکهایی ساخته ایم که کلاغهای خودمان را پر دهیم و محصولات خودمان را به بار بنشانیم. این هنر ماست. اما همیشه چیزی باید باشد که مجبور میشویم به دامنش چنگ بزنیم...)
احساس ; آنچه زمان و مکان را برای ما محسوس و قابل درک میکند و باعث میشود خاطره ای را به صورت یک واقعیت بیرونی باور کنیم و در استمرار این حالت به درکی از زنده بودن و وجود داشتن برسیم ; آنچه ممکن است ارزشی برای آن قائل شویم ; هیچگاه قابل بیان نیست و یا فرصتی برای ابراز ندارد.اما ما میپنداریم قادریم چیزی را – که ارزشی دارد- بنمایانیم و در این صورت ما آنچه را به عنوان یک وجود واقعی باور کرده ایم در ظرفهای خود میتابانیم تا تجلی دوباره ی آن تثبیتی بر حقیقت وجودی ما باشد!و آن را برای مدتی زنده نگه دارد. وچه بسا این باور ماندگاری به مانند مذهب و اسطوره آن پوچی وجودمان را تسکین دهد و ما را در خلسه ی یک مدتی به خواب ببرد.در حالیکه آن باور وجودی ما چیزی جز ذهنیتی غیر قابل دسترس نیست و ما در هر تلاش برای منعکس کردن آن از آن دور میشویم و چه بسا آن تجلی وجودیمان که ما به تثبیت رسانده ایم دروغی و تنها دروغی باشد که در خواب تعریف کرده ایم.
و حتی از این هم بدتر . خاطره ی هنرمند تنها با سد ذهنی خودش مواجه نیست, سدی به مراتب پیچیده تر و نفوذ ناپذیرتردر برابر آن قرار دارد و آن هم ذهن مخاطب است. هنری که برای درک شدن خلق میشود – به جز نوع سفارشی آن – ناچار به تحریف است. این هنر حتی اگر در ذهن خالق درست شکل بگیرد و حتی به فرم مناسبی ظاهر شود ولی در برابر کلیشه های ذهنی مخاطب هیچ راه گریزی ندارد و ناچار است با آن همسو شود.به بیان صریحتر ایجاد هنر فقط میتواند تکرار کلیشه های ذهنی مخاطب برای مخاطب باشد و خالق را خود به خود در این کلیشه ها حل میکند و از بین میبرد. چنین تفکراتی در گرایشات مختلف هنری بارها به چشم خورده است ولی حتی در برجسته ترین اشکال آن هم چون هنرهای مفهومی _ که در واقع تلاش میکرد با چنین شکل برخورد با هنر مبارزه کند- نتوانسته است درک ذهنی هنرمند را بدون هر واسطه ی تخریب کننده نمایش دهد , در واقع در بهترین حالت فقط به شکستن کلیشه های ذهنی مخاطب پرداخته است ولی بدبختانه این در هم شکستن کلیشه ها یا به توفیق می انجامد که این خود منجر به به وجود آمدن کلیشه های ذهنی جدید میشود و یا آنقدر نافرجام است که در ابتدایی ترین لایه های خود دوباره دستخوش فرایند ذهنی مخاطب خواهد شد!
به هر حال چون آفرینش هنری بدون دسترسی به یک ذهن خالی از هر پیش زمینه ی موثربر اثر عملا نمیتواند ارتباط ذهنیت هنرمند با دنیای خارج را بر قرار سازد; آن درک وجودی هم هیچوقت شکل بیرونی پیدا نمیکند . آنچه که در یک لحظه ی غیر قابل پیش بینی و بدون هیچ تدارکی خلق میشود و انسان را تحرک میبخشد تا دچارتغییر و دگر دیسی شود چیزی نیست که در این قالبها و اشکال هنری قابل تجسم یافتن باشد, این خاطره ها -که مانند اسنادی بر زنده بودن انسان است- در ذهن هنرمند باقی میماند و به مانند وجود او فانی و قابل انکار خواهد بود. هنر واقعی فقط میتواند آن چیزی باشد که درست ماهیتی شبیه به درک وجودی هنرمند را داشته باشد و به آن وفادار باشد. آفرینش فقط میتواند در لحظه ای غیر منتظره خلق شود و بدرخشد و به سستی همان ذهنیت نابود شود و بمیرد. از یک آفرینش فقط یک خاطره ی کمرنگ و انکار پذیر باقی خواهد ماند.(/۸/)